ارشیا جونمارشیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 12 روز سن داره

ارشیا عشق کوچولوی منو بابایی

ارشیای من 4 ساله شد

پسرک نازم عشق کوچولوی من نفس مامان.... با چه زبونی بگم من... عاشششششششششششششششششششششششقتم... ارشیای نازم امروز تولدته. 23 مهر.... روزی که من با وجود تو مامان شدم.آخی.... یادش بخیر.... الان ساعت 12 و 10 دقیقه شبه و تو رااااااحت کنار بابایی خوابیدی.ولی اشکای من داره میریزه رو کیبوردو برات تایپ میکنم.... یاد 4 سال پیش افتادم . مثل امشب مامانجون اینا اومده بودن اینجا که صبح بریم بیمارستان. مامانجون شام برام سوپ درست کرد خوردم و دوش گرفتم و رفتم بخوابم.ولی تاخود صبح بیدار بودم.نه مااااااااااااه انتظار کشیده بودمو و حالا چند ساعت دیگه میخواستم ببینمت...خیلی استرس و دلشوره داشتم. تا اینکه  ساعت 9 و...
23 مهر 1392

مامان و بابام رفتن کربلا.....

دهم مهر ساعت 6 صبح پرواز داشتن و رفتن.قبل از رفتنشون خیلی اصرار کردیم که نرن به خاطر شرایط اونجا ولی حرف ،حرف خودشون بود. دو روز پیش شهادت امام جواد بود . تی وی داشت مستقیم اونجا رو نشون میداد.شب قبلش که با مامان اینا صحبت کردیم گفتن فردا صبح از کربلا میریم نجف و کاظمین. شهادت که تموم شد شب پای اخبار نشسته بودیم که گفت توی حرم امام جواد بمب گذاری شده! همینجوری که داشت خبرو میگفت بدنم یخ کرد ...زدم زیر گریه...خشکم زده بود ...به مهدی گفتم زنگ بزن بابا.ولی هرچی زنگ زدیم جواب ندادن.به سمیرا گفتم تو هم زنگ بزن ولی اونم نتونست زنگ بزنه.بعد از یه ساعت بابا زنگ زد گفت نجف هستیم . الانم حرم بودیم و چون اجازه نمیدن گوشی رو نبرده بودیم. فق...
16 مهر 1392

××× عکس ×××

عشق کوچولوی من! میای با هم این دو سه هفته گذشته رو یه مرور کنیم؟  خب...اول بریم سراغ عکسای شهربازی... طبق معمول خیلی زیاد بهت خوش گذشت چون تو این شهر بازی عکس زیاد داری چندتا بیشتر نگرفتم:   حرم حضرت عبدالعظیم... تو هم مثل بابایی اینجا رو خیلی دوست داری.   این وسایل بازی رو جدیدا نزدیک خونه کار گذاشتن مخصوص تو   روز اولی که دیدیمشون و رفتی مشغول بازی شدی ، بر عکس بچه ها که اکثرشون میترسیدن اصلا نترسیدی و بدو بدورفتی بالا..... همشم میگفتی دیدی من چقد بزرگ شدم! ببین چه سرسره بزرگیه! ولی منکه اصلاااااااا نمیترسم! من دیگه سوار سرسره کوچولوها نمیشم...
10 مهر 1392
1